هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

315

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

ديدن اين صحنه ، فرزندش محمد بن الحنفية را كه پرچم بدست داشت صدا زد و فرمانش داد كه با آن ، پيش رود وقتى محمد در يورش آوردن به دشمنان ، تعلل نشان داد على ( ع ) از پشت به او رسيد و ضربه‌اى بر شانه‌اش زد و پرچم را از دستش گرفت و بر صفوف آنان يورش برد و آن را دو پاره كرد و با شمشيرش بر آنان ضربه وارد مىآورد و آنها همچون بزهايى كه از گرگ درنده فرار مىكردند ، فرارى مىشدند سپس از ميان ايشان بيرون آمد و آب خواست ؛ مردى با ظرفى عسل به او نزديك شد جرعه‌اى از آن سركشيد و گفت : اين عسل تو ، طائفى است برادر زاده . مرد به او گفت اى ابو الحسن واقعا شگفت‌آور است كه تو در چنين موقعيتى ، عسل طائفى را از عسلهاى ديگر تشخيص مىدهى . امير المؤمنين به او فرمود : به خدا سوگند كه اى برادر زاده ، عموى تو هيچ‌گاه درمانده نشد و هرگز هراسى به خود راه نداد . او سرسخت‌ترين جنگجويان و قهرمانان را از روى مركبشان بلند مىكرد و به تعبير راوى بىآنكه كمترين احساسى از خستگى داشته باشد آنها را بر زمين مىكوفت . من كه مىخواهم به طور خلاصه و كوتاه ، در اين جنبه از جنبه‌هاى عظمت او كه زبانزد نسلها بوده و خواهد بود سخن گويم ناخودآگاه و پس از بيان هر كدام از شگفتيهاى خارق العادهء او ذهنم به شگفتى ديگرى از وى مىپردازد كه جالبتر و شگفت‌انگيزتر است . هر يك از كسانى كه درباره او قلمفرسايى كرده و از جوانى و بزرگيش سخن رانده‌اند اين حقيقت را تأكيد كرده‌اند نمىدانم كدام يك را بازگويم حال آنكه همهء برخوردها و همهء زندگيش مالامال شگفتى و قهرمانى و شجاعتهاى بىمثال است لذا رشته سخن را به ديگران مىسپارم و اين حديث را از آنها برمىگيرم . ابن ابى الحديد كه دربارهء اين جنبه از عظمت او سخن مىگويد گفته است : مردم نام آنان كه پيش از وى بودند به فراموشى سپردند و نام آنها كه پس از وى مىآيند را نيز بخاطر نمىسپرند . در جنگها آنچنان شگفتيها دارد كه تا روز قيامت زبانزد همگان است . او قهرمانى است كه هرگز روى فرار به خود نديده و از سپاهى ، لرزه بر اندامش نيفتاده و با هيچ كس به مبارزه برنخاسته مگر او را كشته باشد و با هر ضربه‌اى كه وارد آورده نياز به ضربهء بعدى نداشته و ضربه‌هايش ، كارساز بوده‌اند . وقتى معاويه را به مبارزه طلبيد تا مردم ( ديگر لشكريان ) نفس راحتى كشند ابن العاص به او گفت : پيشنهاد منصفانه‌اى به تو داده است . معاويه پاسخش داد : كه تو جز امروز ، هرگز فريبم نداده بودى آيا مرا به مبارزه